تبليغاتX
شُل نَفس ها عاشق ميشوند!!!

گاهي عصباني ميشوي،فرياد ميكشي،فحش ميدهي،از همه گله ميكني،ديگران رو مسئول مشكلات و بدبختي ها و ناراحتي هاي امروزت ميبيني،مظلوم نمايي ميكني،گريه ميكني،بقيه رو وادار به گريه كردن ميكني،جيغ ميكشي،يه مشت چرت و پرت سرهم ميكني و زمين و آسمان رو بهم مي بافي،گاهي حتي خر هم ميشوي!

بعد از يه مدت كه درصد آدرنالين توي وجودت كمتر ميشه،عقلت مياد سرجاش.اونوقته كه مي فهمي كه چه غلطي كردي.اونوقته كه ديگه كاسه چه كنم چه كنم ميگيري دستت و ميري سراغ آدمايي كه ناراحتشون كردي.بازم شروع ميكني به اظهار ندامت و پشيماني و مظلوم نمايي و خلاصه به هر ترفندي هست دلشون رو نرم ميكني و سعي ميكني يه جوري رفتاراي بدت رو از ذهنشون پاك كني.

بعد از يه مدت همه چيز روال عادي خودش رو طي ميكنه.همه چي آروم آرومه و تو خيلي خوشحالي.كدورت گذشته و گرد و خاكي هم كه به پا كردي كم كم هم از ياد خودت و هم از ياد بقيه رفته اما يه اتفاق كوچك ميتونه دوباره تو رو بهم بريزه.

چيزي مي بيني كه همه وجودت رو تحت تاثير قرار ميده.كسي وارد زندگيت ميشه كه آرزوش بوده جاي تو باشه.آرزوش بوده كه يك روز-فقط يك روز-بجاي تو زندگي كنه.اينجوري خوشبخت و آروم و خوشحال.همين زندگي اي كه تو چندوقت پيش نكبت بار خطابش ميكردي و بخاطرش بقيه رو سرزنش ميكردي و نالان بودي و غصه دار.حالا همين امروز فهميدي كه يه نفر توي اين دنيا هست كه آرزوشه جاي تو باشه

اين يعني چي؟

يعني اينكه خدا خواسته غيرمستقيم بهت بگه: احمق جون! قدر خودت و زندگيت و خانواده ات و خوشي هات رو بدون

+ نوشته شده در  91/03/01ساعت 10:26 بعد از ظهر  توسط مهشاد بانو  | 

گاهی اوقات یادآوری خاطرات قدیم خیلی شیرینه.امروز صبح عکس های آلبوم ۲-۳ سال پیش رو نگاه میکردم.آلبوم پر بود از عکس های عروسی سمیه.علاوه بر اون همه اتفاقات جالب و قشنگی که شب عروسی افتاد کلی هم خاطره خوب از قبل از عروسی در این وبلاگ توی ذهنمه.دیدم شاید بد نباشه بعد از ۲ سال و ۹ ماه و ۲ روز خاطره اون روز رو دوباره تداعی کنم.سمیه دیگه واسه خودش مادر شده و دختر قشنگش-روژان- هم الان یک ساله است.

تصرف شهر "زوانتو" و آزادي پناهندگان چوسان قديم از چنگال امپراطوري هان و همچنين تاسيس سرزمين "گوگوريو" را توسط ژنرال جومونگ به تمام عاشقان و دلباختگان اين چشم بادامي جذاب و باصلابت تبريك و تهنيت عرض ميكنم.تا باشه از اين شادي ها

شنبه 24 مرداد عروسي سميه است.بنده از همين تريبون تك تك دخترا و پسرايي كه در ولايت ما زندگي ميكنن رو به مجلس عروسي اين دوتا چغك عاشق دعوت ميكنم(من حكم خواهر عروس رو دارم پس هر غلطي كه دلم خواست ميتونم بكنم!)هركسي هم كه در ولايت ما زندگي نميكنه و در ساير ولايات سكني گزيده،نگران نباشه.اگه همين الان با هر وسيله ي نقليه اي،اعم از قطار،كشتي،قايق موتوري،قايق بادي،ماشين شخصي،موتورسيكلت،موتور گازي(از اينايي كه يه همچين صدايي توليد ميكنه:قان قان قااااان!!!!)فرغون و .... راه بيفته به عروسي ميرسه.فقط خواهشا با هواپيما نياين چرا؟به دو دليل:1.هزينه اش زياده اونوقت شما پول كمتري براي خريد كادو پرداخت ميكنيد.اين هم به ضرر ما و هم به ضرر شماست، 2.اطميناني به هواپيما نيست.شب ميخوابي صبح بيدار ميشي يه هواپيما سقوط ميكنه و كلي آدم هلاك ميشن.اينجوري شما به ديار باقي فرستاده ميشين و خريد كادو منتفي است.اين بيشتر به ضرر ماست تا شما!!!من پيشنهاد ميكنم با خر بياين.چرا؟بازم به دو دليل:1خطر سقوط بسيار بسيار كمه(البته ممكنه خر شما به داخل گودال هاي كنده شده در سطح ولايت ما يا ولايت هاي مجاور سقوط كنه اما هيچگونه خطري از جانب عزراييل شما رو تهديد نميكنه.اين بيشتر به ضرر خر شماست تا ما و شما!!!) 2.پول بنزين نميخواد بدي و تموم مسير نگران تموم شدن سهميه بنزين نيستي.اول راه 2 كيلو علف ميريزي جلوي خرت تا ته راه همون 2 كيلو،خر محترم رو ساپورت ميكنه.

نگران آدرس هم نباشيد.براي دختراي كالج كه حضورا توضيح ميدم.فكر افرادي كه از راه دور تشريف ميارن رو هم كرديم.ما براي شما برنامه ي ويژه اي داريم!!!من آدرس باغ رو به تموم ديوارهاي ولايت چسبوندم اما اگه احيانا سواد نداشتين از هركي بپرسين عروسيه سميه كجاست شما رو تا درب ورودي باغ راهنمايي ميكنه.

فقط بيان چند نكته ي مهم در اينجا لازم و ضروريست:

1/ رمز ورود:جيگيلي جيگيلي جيگيلي  

2/ اگه پرسيدن كي شما رو دعوت كرده اسمي از من نبرين فقط بگين جيگيلي بزرگ!!!  

3/ هركدوم از شما يه اسم مستعار بايد داشته باشه كه براتون ايميل ميكنم.مثلا:جيگيلي 1،جيگيلي 2،جيگيلي3 4/ از آوردن هرگونه موجود متفرقه به عنوان همراه،بچه ي وينگ وينگو و همچنين قابلمه براي دريافت مايحتاج فردا و پس فردا اكيدا و جدا و جون هركي دوست دارين خودداري نماييد. 

5/ كادو براي عروس و داماد و همچنين جيگيلي بزرگ فراموش نشه.

6/ افرادي كه جديدترين ورژن رقص باله رو بلد نيستن خواهشن دم در وردي اعلام كنن!!!درضمن در طول رقص آهنگ جيگيلي جيگيلي بايد بطور مداوم زمزمه بشه!

خلاصه تشريف بيارين.قدم رو جفت چشماي عروس و داماد ميذارين.با قدوم سبزتون بنده رو خوشحال و عروس و داماد و فاميل وابسته رو بدبخت ميكنيد.منتظرم

اينو يادتون نره كه شما مهمون كسي هستين كه حكم خواهر عروس رو داره و اجازه داره هر غلطي خواست بكنه،پس متعاقبا شما هم هر غلطي كه خواستين بكنين.موردي نداره.حامي تك تك شما جيگيلي بزرگه!!!!

+نظرات اون پست رو میتونین در اینجا  مشاهده کنید

+ نوشته شده در  91/02/26ساعت 11:59 قبل از ظهر  توسط مهشاد بانو  | 

در هفته اي كه گذشت اصلا حال و حوصله وبلاگ رو نداشتم.هميشه وقتي دانشگاه بودم ساعات بين كلاس ها خودمو پرت ميكردم توي سايت و كامنت چك ميكردم و به كامنت ها جواب ميدادم و براي بقيه نظر ميذاشتم و خلاصه حال و هوايي داشتم واسه خودم اما توي اين هفته فقط كامنت ها رو تاييد كردم.حتي چندبار بطور قطع تصميم گرفتم كه درِ اينجا رو تخته كنم و ديگه ننويسم اما يه بار يه جايي يه كسي توصيه كرده بود كه هربار از وبلاگ خود بيزار شديد و قصد بستن آنرا داشتيد هرگز به طور آني و يهويي و دراقدامي جوگيرانه وبلاگ خود را نبنديد چون مدتي بعد همچون يك بزغاله پشيمان خواهيد شد.كافيست مدتي دور و بر آن آفتابي نشويد سپس در كمال تعجب خواهيد ديد كه دوباره عشق و علاقه اي كه از بينتان رخت بر بسته بود باز خواهد گشت و من اكنون با همين چشمان شهلايي خود مي بينم كه چقدر عشق بين من و اين "شُل نَفْس آباد"زياد شده و حتي شايد تصميم بگيريم ثمره عشق خود را نيز در جايي ايجاد نمايانيم.يعني در اين حد! خدا را چه ديديد.شايد روزي برسد كه "شل نفس كوچولو" در همين فضاي بي در و پيكر پا بگيرد

پرسپوليس نوشت:تيم محبوب قرمزم!از اينكه به دسته يك سقوط نكردي و با اقتدار رتبه ۱۲ ام جدول را از آن خود كردي بسي خوشحالم و به خود و تو مي بالم.دمت بسيار گرم باشد نازنينم

آن شرلی نوشت:این آهنگ منو دیوونه میکنه.شنیدنش منو عجیب یاد مهشاد ۱۳ ساله می اندازه

+ نوشته شده در  91/02/20ساعت 6:21 بعد از ظهر  توسط مهشاد بانو  | 

گاهي حس ميكنم به بعضي ها زيادي رو ميدم يعني گاهي با بعضي از آدم ها جوري رفتار ميكنم كه طرف مقابلم زيادي بهم نزديك ميشه.بيشتر از حد مجازش.شخصيت من طوريه كه با همه گرم ميگيرم و سر صحبت رو با همه باز ميكنم اما با همه صميمي نميشم.مسايل خصوصيم رو با هركسي درميان نميذارم.به هركسي اعتماد نميكنم.به هركسي اجازه نميدم وارد حريم خصوصيم بشه.خط قرمز هاي رابطه مون رو كنار بذاره و شخصيت و رفتارم رو به طرز بي رحمانه اي نقد كنه.من به هركسي اجازه نميدم كه به خودش اجازه بده زندگي من رو ببره زير سوال.شايد به همين دليل باشه كه تعداد دوست هاي صميمي و جون جونيم به تعداد انگشت هاي يك دست هم نميرسه.

چند روز پيش با قطعيت به اين نتيجه رسيدم كه به يك نفر توي زندگيم زيادي رو دادم.پاشو زيادي از حدش فراتر گذاشته.اون حرفي زد كه منو خيلي ناراحت كرد.خيلي راحت به خودش اجازه داد اعتقاداتم رو نقد كنه. شايد از نظر اون،من مزخرف ترين دختر روي زمين باشم ولي همين مزخرف ترين دختر روي زمين،اعتقاداتي داره كه از ديدگاه خودش كاملا درسته.هركسي وظيفه داره اگر خواهان احترام و محبت بقيه است،به ديگران احترام بذاره.همينطور كه من در تمام اين روزها عليرغم ميل باطنيم حضورش رو در كنارم تحمل كردم و خدا شاهده كه حتي يك بار هم به عقايدش توهين نكردم(با وجود اينكه حتي سرسوزني قبولشون نداشتم) توقع داشتم اون هم در برابر من رفتاري مشابه از خودش نشون بده اما نه يك بار بلكه چندين و چندبار به خودش اجازه داد با حرف هاي آمرانه اش منو ناراحت كنه.من به هيچكدوم از كنايه ها و نقدهاي آزار دهنده اش جواب ندادم.سعي كردم همه رو با خنده تموم كنم ولي اينبار آخري ديگه نتونستم تحمل كنم.بهش گفتم كه"هركسي براي خودش توي زندگي يه سري اصول داره.اينا همه جزء زندگي شخصيه و زندگي شخصي هركسي به خودش مربوطه.زندگي خصوصي من نه به تو و نه به هيچكس ديگه اي ربط نداره"ميدونم كه لحنم خيلي تند و دور از ادب بوده ولي حتي ذره اي پشيمون نيستم تازه از اين ناراحتم كه چرا زودتر از اينها باهاش اين برخورد رو نكرده بودم

يكبار ديگه هم ازش نوشته بودم(اینجا).گفته بودم كه اين دختر حرص منو درمياره.بعضي وقت ها هم خيلي حرص منو درمياره.چند روز پيش يكي از همون بعضي وقت ها بود

+ نوشته شده در  91/02/13ساعت 11:33 بعد از ظهر  توسط مهشاد بانو  | 

بالاخره روزی پیرمیشم.هنوز بیست ساله هم نشدم ولی شاید روزی برسه که تولد 65 سالگیم رودر کنار همسر و بچه ها و نوه هام جشن بگیرم.

من از اون روز میترسم.از ناتوانی و پادرد و کمر درد و تنهایی و خستگی و بی حوصلگی و بی انگیزگی و پرحرفی و غرغرو شدن و مهمتر از همه مرگ نزدیک شدن می ترسم

+ نوشته شده در  91/02/11ساعت 10:2 قبل از ظهر  توسط مهشاد بانو  | 

جهان بدون ظلم،ايران بدون فقر،تهران بدون دود،جاده هاي بدون تصادف و پرسپوليس بدون ميثاق معمارزاده.....چه روياي دلنشيني!

+ نوشته شده در  91/02/08ساعت 10:34 بعد از ظهر  توسط مهشاد بانو  | 

خيلي دوست داشتم مربي مهدكودك باشم.يه جورايي از بزرگترين آرزوهامه كه الان تقريبا به يه روياي دست نيافتني تبديل شده. اگه يه بار ديگه فرصت زندگي داشتم-كه ندارم-،تمام تلاشمو ميكردم كه مربي مهدكودك بشم.نميدونم چرا نرفتم دنبال رويام؟پشيمون نيستم ولي شايد  بودن دركنار بچه ها خوشحال ترم ميكرد.وقتي بيشتر فكر ميكنم مي بينم كه تنها دليلي كه مانع اين شده كه برم دنبال روياهام،حرف بقيه بوده.دوست داشتم هميشه به جايي برسم كه مورد تحسين آدماي اطرافم قرار بگيرم.هميشه دوست داشتم در نگاهشون بهترين باشم.حرف بقيه برام خيلي مهم بوده و هنوزم هست.از ديد بقيه يه دختر كه پزشكي يا مهندسي ميخونه خيلي موجه تر و دوست داتشني تر از يه مربي ساده مهدكودك يا يه معلم دبستانه.

دخترعمه ام مربي مهده.گاهي عميقا به حالش غبطه ميخورم.به اون همه شادي و انرژي كه از بچه ها ميگيره حسوديم ميشه.به اين فكر ميكنم كه منم مي تونستم جاي اون باشم ولي نشد.يعني نخواستم كه بشه.

هنوزم گاهي شب ها توي خواب،خودمو بين يه عالمه بچه قد و نيم قد مي بينم كه منو "خاله مهشاد"صدا ميكنن.نميدونم بايد از كي شاكي باشم؟از آدماي نفهم و احمق دور وبرم يا از خود ساده ام كه به راحتي آب خوردن از بقيه تاثير ميگيرم.

+ نوشته شده در  91/02/05ساعت 1:55 بعد از ظهر  توسط مهشاد بانو  | 

تا حالا به رابطه بين اسم آدما و شخصيتشون دقت كردين؟شايد خيلي رابطه منطقي و دقيقي بين اسم يك نفر و خصوصيات اخلاقي و ويژگي هاي شخصيتيش وجود نداشته باشه اما گاهي ميتوني بين كسايي كه هم اسم هستن يه سري مشتركات پيدا كني

هميشه بخاطر اسمم ممنون مامان بابام هستم.بچه تر كه بودم،خيالم راحت بود كه توي كلاس و حتي توي مدرسه فقط يه دختر هست كه اسمش مهشاده و اون يه نفر منم.حتي الان تقريبا مطمئنم كه در كل دانشكده-و چه بسا دانشگاه-فقط و فقط يه مهشاد وجود داره.اين حس خيلي خوشاينده.وقتي يه جايي ميشنوي كه كسي داره اسم تو رو صدا ميزنه ميدوني كه منظورش فقط و فقط تويي و خيالت راحته كه ديگه شونصد نفر سرشونو به دنبال صدا برنميگردونن

شايد ابلهانه بنظر برسه اما گاهي شب ها به اسم بچه هام فكر ميكنم و با حساسيت و وسواس خاصي،حتي تا چند ساعت-به اين مسئله فكر ميكنم.

وقتي براي اولين بار با كسي آشنا ميشم،اولين چيزي كه ازش مي پرسم و بهش فكر ميكنم،اسمشه.در بيشتر موارد برداشت من از آدم هاي اطرافم،به طور خيلي زياد تحت تاثير نگاه من به اسم اون شخصه.نميدونم اين مسئله تا چه حد درسته امابايد صادقانه بگم كه من آدم ها رو اغلب از روي اسمشون  قضاوت ميكنم!!!

 

+بی ربط به پست اما فوق العاده هیجان انگیز و جذاب و دلرباحتما اینو ببینید

+ نوشته شده در  91/02/01ساعت 0:17 قبل از ظهر  توسط مهشاد بانو  | 

آخ كه چقدر خدا بعضي از موجودات رو خنگ و كودن آفريده؟يعني من امروز رسما به اين نتيجه رسيدم كه خنگ تر و بدبخت تر و تنبل تر و بي عرضه تر از اين "يا كريم"ها خودشونن.آخه خنگول بازي تا چه حد ديگه.فكر كنم مامن اصليشون هم دانشگاه ماست.هربار كه توي دانشگاه قدم ميزني مدام بايد استرس اينو داشته باشي كه علي اي حال است كه يكيشون زير پاهات له شه.احساس خطر هم كه رسما توي ذاتشون نيست.اين حرفم الكي نيست ها با كلي تحقيق ميداني به اين نتيجه رسيدم.طبق آزمايشات من تا شعاع چند ميليمتري هم بهشون نزديك بشي،هيچ واكنشي نشون نميدن.خيلي ريلكس و خنگولي وار جُل جُل ميكنن.تازه به صداها هم واكنش نشون نميدن.من هي ميرفتم جلوشون دست ميزدم،صداهاي ناهنجار و رعب انگيز از خودم توليد كردم اينا انگار نه انگار...

آخه من تعجبم چرا اينا اينقده ابلهن؟عجیب اینجاست که با این همه مشنگیتی که در اینا سراغ دارم چرا تا الان نسلشون منقرض نشده؟كار خدا رو مي بيني دايناسورها با اون همه عظمت منقرض شدن اون وقت اين خنگولي ها سال هاست همينجوري دارن ول ول مي چرخن

+ نوشته شده در  91/01/28ساعت 5:42 بعد از ظهر  توسط مهشاد بانو  | 

ايرانيان داراي هوش و استعداد فكري خوبي هستند.آن ها در فراگرفتن امور فني و هنري و هرگونه علوم استعداد و قابليت فراواني دارند.نرم و انعطاف پذير،نجيب،با ادب،با حيا و خوش رو هستند.

ايرانيان كمتر با هم جنگ و ستيز مي كنند و اگر به سببي با هم به جدال برخيزند،خشم و غضبشان زود فرو مي نشيند.ديگر اينكه به هنگام مجادله لفظي هر چقدر هم خشمگين شوند،هرگز لفظ زشت بكار نمي برند.

ايرانيان با ادب ترين افراد مشرق زمين و نرم  خوترين و خوش خلق ترين مردم جهان اند.جوانان ايراني هنگامي كه وارد اجتماع مي شوند،افرادي عاقل،هوشمند،درست كار،با ادب،كم گو،متين در گفتار و كردار و پاك و هنرمندند

در ايران،نشستن در مجالس آداب خاصي دارد.در حضور كساني كه احترامشان واجب است،زانوان را به زمين مي زنند و موقر و متين مي نشينند.سخن گفتنشان بسيار دلنشين،ملايم،مهر آميز و مردمي است.

ايرانيان سخن پرداخته و سنجيده مي گويند.ناشدني است سخني بر زبان آورند كه موجب رنجش و ملال كسي شود....

خداي من!الان اين منظورش ماييم؟اين ايرانياني كه اين همه صفت خوب و نيك دارن ماييم آيا؟واقعا؟

+متن بالا رو از كتاب فارسي داداش دوقلوها انتخاب كردم.بخشي از درسي به نام "آداب و فرهنگ ايرانيان"

+ نوشته شده در  91/01/24ساعت 4:28 بعد از ظهر  توسط مهشاد بانو  | 

اتفاقات اينقدر يهويي و پشت سر هم افتاده بود كه مامان وقت نكرده بود دفترچه بيمه اش رو تعويض كنه و فردا وقت دكتر داشت و طبيعتا بايد هرجوري شده تا فردا دفترچه رو عوض ميكرد و ناگفته نماند كه خانوم والده محترمه و مكرمه ساعت 10 شب يهويي از اين مسئله مهم آگاهي پيدا كردند.از اونجايي كه بنده دختر روزهاي سخت هستم،به مامان گفتم كه هيچ نگران نباشه چون من اينجام و همه چيز تحت كنترل منه! چند روز قبل از جايي شنيده بودم كه به كمك يك شماره تلفن ميشه دفترچه بيمه رو تعويض كرد.شماره رو از روي دفترچه پيدا كردم.به عنوان توضيح نوشته شده بود كه:

"شماره تلفن گويا براي تعويض دفترچه بيمه بصورت غير حضوري بصورت 24 ساعته و در تمام ايام هفته"

سريع شماره تلفن رو گرفتم.يك بار،دوبار،سه بار،ده بار ولي انگار نه انگار...

خوبه والله.معني 24 ساعته و تلفن گويا و تمام ايام هفته رو هم فهميديم

به اين ميگن تكنولوژي در خدمت انسان

الان اينقده من خوشحالم كه نگو

+ نوشته شده در  91/01/22ساعت 11:40 بعد از ظهر  توسط مهشاد بانو  | 

گاهي به اينجا فكر ميكنم.به وبلاگم.به دوستام.به روابط مجازيم.به اين دنيايي كه براي خودم ساختم.به اين دنياي غيرواقعي كه گاهي خيلي به واقعيت نزديك ميشه.به وابستگي هايي كه به آدم هاي اينجا دارم.اگر مدتي نباشن نگران ميشم،با شادي هاشون خوشحالم با غم هاشون نارحت.دلواپسي ها شون منو نگران ميكنه.روي من تاثير ميذارن و شايد از من تاثير ميگيرن.آدم هايي كه شايد در عالم واقعيت هرگز باهاشون دوست نميشدم اما انگار اينجا هيچ مرزي وجود نداره

من عاشق اين دنيام.دنيايي كه منو بدون هيچ قيد و شرطي به  خيلي ها پيوند ميده.دنيايي كه خيلي از غيرممكن هاي واقعيت رو ممكن ميكنه.

من عاشق وبلاگمم.عاشق دوستامم.من عاشق اينجام

+اتفاقی به اینجا رسیدم و یه آهنگی توی وبش بود که خیلی باهاش حال کردم.اینقدر خواننده با سوز و گداز میخونه که دل آدم ریش میشه.خیلی با احساسه این اهنگ.کسی میدونه اسم خواننده اش چیه؟

+ نوشته شده در  91/01/19ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط مهشاد بانو  | 

من احتمالا به يك شيزوفرنياي حاد دچار شده ام.به رفتارهاي اخيرم كه فكر ميكنم دختري چندشخصيتي در ذهنم تداعي ميشود.من ديگر مدت هاست كه خودم نيستم.مدت هاست كه هرروز به مقتضاي محيط،چهره ي واقعي ام را پشت نقابي مخفي ميكنم.اگر اين فاجعه نيست تو به من بگو اسمش چيه؟

توي خونه شخصيت مهربان و فداكاري دارم،در دانشگاه دختري آرام و سر به راه هستم كه در واقع نيستم،در جمع فاميل شخصيت موقر و متينم چهره نمايي ميكند.من ديگر مدت هاست حتي در تنهايي هايم نيز مهشاد واقعي نيستم.

من ديگر مدت هاست كه در بين چندين و چند شخصيت متفاوت و متناقض احاطه شده ام

من مدت هاست كه به يك شيزوفرنياي حسابي مبتلا گشته ام

+ نوشته شده در  91/01/16ساعت 10:44 بعد از ظهر  توسط مهشاد بانو  | 

رمز مطلب چهار شماره آخر موبایلمه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  91/01/13ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط مهشاد بانو 

آقا ما يه فاميلي داريم بس عجيب و مزخرف و به درد نخور و پُزي و افاده اي و اعصاب داغون كن.خلاصه همه خصايص گندمالي رو اين خانواده 5 نفره به يكباره و يكجا دارند.اين خانواده 5 نفره متشكل است از يك پدر و يك مادر و يك پسر و دو دختر كه يكي از يكي بدتر و گندتر.ايشون همين امروز عصر يه مهماني بزرگ در منزل ترتيب داده بودند و همه اهل فاميل را دعوت گرفته بودند.به مناسبتي كه نمي دانم چه بود ولي هرچه بود مهم بود.ما هم از روي اجبار و نه از سر علاقه راهي اين مهماني كذايي شديم.

پسر خانواده از اون تيپ پسرهايي است كه بنده قويا و شديدا معتقدم حاصل گل بازي جبرئيل بوده است!اين شاهكار بشريت دَف نوازي ميكنند و مادر محترمه ايشان دستور فرمودند كه گل پسر براي حضار بنوازند و با نگاه هاي غضبناك نيز حضار بدبخت را مجبور نمودند كه تشويق بنماييم و خوشحال باشيم و تريپ به به و چه چه به خود بگيريم.يعني كف دست هام قرمز شده بود بس كه الكي دست زدم و ماهيچه هاي صورتم از فرط خنده هاي زوركي شل شده بود.ديگه وانمود كردن هم حدي داره بخدا

بعد از هنرنمايي گل پسر نوبت به برگزاري نمايش دختر خانوم بزرگ رسيد.دختر خانوم-كه گويا همين چند لحظه پيش از دماغ فيل سقوط كرده بودند-شروع به نواختن ويولن نمودند.بخش جالب ماجرا همراهي عمه دختر خانوم بود كه با صداي زمختش شروع كرد به خوندن:بردي از يادم...دادي بر بادم... با يادت شادم...

يعني مني كه هيچي از خوانندگي حاليم نيست به طور قطع به اين نتيجه رسيدم كه هرچي خوند فالش و فولش بوده.كلا همه خارج از نت.كور شم از دروغ بگم.بعد اين عمه جان الهه تمام قد اعتماد به نفس نيز تشريف داشتند.ميگفت بايد برم كلاس آواز.استعدادش رو دارم.منم بطور غير ارادي و خيلي يهويي  گفتم:اون كه بـــــــــــله شما نري كلاس آواز من ميخوام برم كه گويا اين جمله موجب كدورت خاطر عمه جان گشت كه خب به دَرَك!!!فداي سرم.دروغ كه نگفتم.خدايي كركر خنده بود ديگه.تو فكر كن مثلا علي پروين بگه ميخوام برم كلاس آواز!خنده دار نيست؟جون مهشاد خنده دار نيست؟هست ديگه...

+ نوشته شده در  91/01/12ساعت 0:44 قبل از ظهر  توسط مهشاد بانو  | 

امروز بالاخره اون تغييري كه مدت ها دنبالش بودم توي چهره ام ايجاد شد.خرمن گيسوانم رو به دست آرايشگر محل سپردم!!!به خانوم آرايشگر گفتم كوتاهش كن.بدون شك و ترديد قيچي رو بردار و بزن.چندباري ازم سوال كرد كه واقعا در كوتاه كردنشون مطمئن هستم و من هربار با قاطعيت يه بله كشدار حواله اش ميكردم.ميگفت پشيمون ميشي.پس فردا عروس ميشي.عروس با موي كوتاه هيچ به درد نميخوره.گفتم:حالا كو تا من عروس بشم.كوتاه كن.گفت حالا شانس تو الان كه موهات رو كوتاه كني خواستگار ها همينجوري كرور كرور پشت در صف ميكشن.گفتم كوتاه كن.سعي نكن با مطرح كردن مسايل دلنشين منو از تصميمم منصرف كني.كوتاه كن اونم نامردي نكرد و آبشار بلند گيسوانم(!!!)را محكم توي دستانش گرفت و با يه قيچي همه چي رو تموم كرد.

چهره ام خيلي عوض شده.مامان ميگه بچه تر ديده ميشي.من خوشحالم.خيلي خوشحالم.از وقتي كه اومدم خونه مدام جلوي آينه با چرخشي دلبرانه به موهام نگاه ميكنم و لذت ميبرم.خوش بحال خانوم آرايشگر.چقدر خوشبخته.با هنرش باعث خوشحالي كلي آدم ميشه.با يه قيچي حال منو كلا عوض كرد.الان همه چي آرومه و من عميقا خوشحالم.خدا خيرت بده زهرا خانوم آرايشگر

+الی رو بخونید.یه جورایی به حال و هوای امروز من ربط داره

+هيچي درس نخوندم.بعد از اين تعطيلات رسما بدبخت خواهم گشت

+ نوشته شده در  91/01/09ساعت 11:29 بعد از ظهر  توسط مهشاد بانو  | 

چندين سال پيش-وقتي من 5-6 ساله بودم-در همسايگي خونه مادربزرگم خانواده اي زندگي ميكردن كه يك پسر داشتن به اسم "مصطفي".پسري تخس و شيطون با كله اي كچل و قدي نسبتا بلند و اندامي لاغر و استخوني.اين‌آقا مصطفي چند سالي از من بزرگتر بود و رفيق شفيق دوران كودكي من محسوب ميشه.فكر ميكنم اون زمان عاشق سينه چاك مصطفي بودم!نميدونم.درست يادم نمياد(كلا از دوران بچگي در انتخاب يارجان بسيار بي سليقه عمل ميكردم)

عكس هاي زيادي باهاش دارم.توي فيلم عروسي خاله ام،يه صحنه من و مصطفي با هم مي رقصيم.كوچه هاي خونه مامان بزرگم پر از خاطرات من و مصطفي است.بزرگتر كه شديم،رابطه من و مصطفي  هم كمرنگ تر شد و فقط به يه سلام و احوالپرسي محدود شد

چندي پيش فهميدم كه با دختري ازدواج كرده.رفتيم عروسي مصطفي و من به ياد اون روزها كلي رقصيدم(البته اين بار تنها!).چند ماهي از عروسي مصطفي با دخترك- كه به گمونم اسمش مژگان بود-گذشت تا اينكه حدود 20 روز پيش،پرچم سياه جلوي خونه مصطفي حسابي غافلگيرم كرد.

"مرگ جانسوز جوان ناكام مصطفي......"برام عجيب بود.مهمترين سوال توي ذهنم دليل مرگش بود كه خب بعدا مادرم از مادرش شنيد كه خودكشي كرده.گويا همسرش چندي پيش مصطفي رو ترك ميكنه و مصطفي هم راهي بهتر از خودكشي پيدا نميكنه.

خيلي از مرگش ناراحت شدم.بهرحال همبازي دوران كودكي ام بود.انگار با مرگش بخشي از خاطرات كودكي ام پاك شد...

+براي شادي روحش يه فاتحه لطفا

+ نوشته شده در  91/01/04ساعت 1:1 قبل از ظهر  توسط مهشاد بانو  | 

سال ۹۰ برای من پر بود از احساسات و تجربه های متفاوت و متناقض

بهار ۹۰ بدترین بهار زندگیم بود.همه چیز باید طبق برنامه پیش میرفت.اکثر روزها عصبی بودم.خسته شده بودم درست مثل دونده ای که بخش انتهایی مسیر رو از سر اجبار می دود.خیلی وقت ها به سرم میزد بیخیال همه چیز بشم و مثل خیلی های دیگه برم روی فاز عشق و حال اما بعدش پشیمون میشدم و دوباره مثل همون دونده ي از نفس افتاده،هن و هن كنان-چشم دوخته به خط پايان-مي دويدم.

دوران نفس گير كنكور گذشت.روز بعد از كنكور خوشحال ترين آدم روي زمين بودم.شبيه به يك زنداني كه بعد از سال ها رنگ آزادي رو به خودش ديده يا شايد شبيه به قحطي زده اي كه يهو خودش رو درميان انبوهي از غذاهاي خوشمزه ديده.من دقيقا همچين حسي رو داشتم.تابستان 90 بهترين تابستون عمرم بود.تمام محدوديت ها به يكباره به آزادي تبديل شده بود!!!

روز اعلام  نتايج كنكور روز خوبي نبود.انگار تمام آرزوهام به يكباره روي سرم آوار شدند.حس مورچه اي رو داشتم كه تمام زحماتش به لحظه اي در زير آب مدفون شده.رتبه كنكورم دور از انتظارم بود(نتيجه اخلاقي مهم:دانش آموز كنكوري!بدان و آگاه باش كه به تخمين رتبه آزمون هاي آزمايشي هيچ اعتمادي نيست)چند روزي به گريه گذشت اما تصميم گرفتم بجاي اين سوسول بازي ها با درايت و تدبير انتخاب رشته كنم.خانوم والده مكرمه با استناد به بي مسئوليت وهَردَمبيل بودن بنده و همچينين تاب نداشتن خود از غم دوري تك دختر،هشدار داد كه بايد دور شهرستان را خطي قرمز بكشم.لذا انتخاب هايم به فردوسي محدود گشت.

القصه روز اعلام نتايج نيز ايضا روز شومي بود.مهناز-كه اينترنت منزلش سرعتي دارد بس زياد-خبر داد كه"مهندسي شيمي"قبول گشته ام و من باز بهت زده سيل اشكانم روانه گشت.توقع داشتم مهندسي صنايع-رشته محبوبم-حداقل شبانه رتبه بياورم اما گويا تقدير چيز ديگري برايم رقم زده بود.باز هم مدتي به گريه و آه و فغان گذشت اما از اونجايي كه مهشاد دختر روزهاي سخت و نفس گير است،تصميم گرفتم با تمام قوا به نهايت مهندسي شيمي دست پيدا كنم!ديگه شما ببين كه من چقدر مصمم بودم و هنوزم هستم.البته لازم به ذكر است كه اكنون به رشته ام بسيار علاقه مند گشته ام و حتي معتقدم كه مهندسي شيمي يعني مهشاد و مهشاد يعني مهندسي شيمي.يعني در اين حد!!!

پاييز 90 پر بود از اتفاقات جديد و دوست هاي جديد(و نه لزوما خوب)و محيط جديد و همكلاسي  هاي جديد.مهر و آبان به بررسي و آناليز محيط گذشت و دي هم به ترس از مشروط شدن و افتادن.كم كم به اين نتيجه رسيده بودم كه مشروطي شتري است كه ممكن است بر در خانه هر دانشجويي بخوابد ولي خب به حمدالله تا  شروع ترم جديد خبري از شتر مزبور نشد

و اما زمستان 90.زمستاني كه برد شيرين پرسپوليس تمام ناراحتي ها و شكست هاي اخيرش را از يادم برد و گواهينامه اي كه به حق تمام سلوهاي بدنم را به وجد آورد و اتفاقات ريز و درشتي از اين دست

بعله.اين بود كه سال ۹۰ برای من پر شد از احساسات و تجربه های متفاوت و متناقض

+شايد اين آخرين پست من در سال 90 باشه.پس ديدار به 91

+استقلال كوفت گرفته هم كه زد توي گوش جام حذفي!مي بيني توروخدا!جام بايد نصيب چه انسان هاي بي تمدن و فوتبال نداني بشه.ايـــش

+ نوشته شده در  90/12/25ساعت 11:31 بعد از ظهر  توسط مهشاد بانو  | 

يه بنده خدايي برام كامنت خصوصي گذاشته كه:

"مهشاد بانو!اين اولين باريست كه وبلاگت را ميخوانم.اولين بار و نه آخرين بار.اسم بامزه وبت مرا جذب كرد و مطالب ساده و صميمي ات پاگير.نزديك نيم ساعت است كه تك تك پست هايت را ميخوانم.حتي بعضي از كامنت ها را و جواب تو به آنها را نيز مرور ميكنم.چيزي كه بيشتر از همه توجهم را به خود جلب كرده اين است كه تو اكثر افرادي را كه برايت كامنت ميگذارند با عناويني مثل دختر گلم،پسر خوبم،بچم و ...خطاب ميكني.اين برايم خيلي جالب است و تازگي دارد.بخصوص اينكه در يكي از پست هات گفته بودي كه ميخواهي مادر شوي.جالبه.دختر 18 ساله اي كه  تا اين اندازه عاشق مادر شدن است و هر مسئله اي احساسات نهفته مادري را در وجودش برانگيخته ميكند.همين كه تكيه كلامت پسر گلم،دختر نازمه يعني تو خيلي به مادر شدن علاقه مندي و اين منو شگفت زده ميكنه.شايد تصور غلطي باشد اما به نظر من دختراني كه به مادر شدن علاقه مندند يعني مادران خوبي داشته اند و پدراني مهربان كه به شخصيت دختر خود احترام گذاشتند و رفتارشان سبب شده تا دخترك 18 سالهشان تا اين اندازه مهربان و دوست داشتني و بچه دوست(!!!)بار بيايد.دوست دارم بيشتر با شخصيتت آشنا شوم.تو دختر چند بعدي هستي و اين مرا خوشحال ميكند و صدالبته هيجان زده"

يه شماره هم گذاشته تا باهاش تماس بگيرم و همينطور يه آدرس ايميل.

هيچوقت به خودم اينجوري نگاه نكرده بودم.اين دختر يا پسري كه حتي اسمش هم نميدونم چيه منو خيلي خوشحال كرد.بابت كامنتت واقعا ممنون.آخر سالي خيلي بهم انرژي دادي

+ نوشته شده در  90/12/21ساعت 10:56 بعد از ظهر  توسط مهشاد بانو  | 

گاهي اوقات از خودم خسته ميشم.احساس ميكنم زيادي يكنواختم.وقتي عكس هاي چندسال پيشمو با الان مقايسه ميكنم واقعا هيچ تفاوتي-بجز يك مورد اساسي-توي چهره ام نمي بينم.الان سال هاست كه همين شكلي باقي موندم.جالب اينجاست كه موقعيت هاي مختلف هم نمي تونه چهره ام رو تغيير بده.عروسي،عزا،مهموني،مدرسه،دانشگاه برام فرقي نداره.من هميشه همين شكلي ام.هميشه موهاي صافم به طرز شلخته واري از زير شال يا مقنعه ام زده بيرون و با عينك مشكي ام با لبخند به اطراف نگاه ميكنم.خب اين خيلي مسخره است ديگه...

هميشه قبل از خريد با خودم ميگم اينبار براي تنوع يه مانتوي صورتي جيغ ميخرم اما در انتها مهشاد رو مي بينيد كه با مانتوي سرمه اي يا مشكي جلوي آينه داره قربون صدقه خودش ميره!هرازگاهي تصميم ميگرم كه موهامو كوتاهِ كوتاه كنم اما بعدش هورمون هاي شُل نَفسي بدنم شروع به ترشح ميكنند و من مثل هميشه منصرف ميشم و همون مهشاد سابق باقي ميمونم

من خواهان يه تغيير و تحول اساسي در چهره ام هستم اما مي ترسم.من جرات ريسك كردن ندارم واين خيلي بده.ميدونم.هميشه دوست داشتم آدم متفاوتي باشم و حتي در تمام طول زندگيم بر اين باور بودم كه متفاوتم.اما چند روز اخير به اين نتيجه تلخ رسيدم كه من ساده ترين و يكنواخت ترين و كسل كننده ترين دختر دنيام و اين مسئله منو بشدت عصبي كرده

+اين پست صرفا جهت تخليه روحي بود و كاركرد ديگري ندارد.

+همین الان یه دختری رو توی سایت دانشگاه دیدم.با یه حالت خیلی جالب و شوق زده بهم گفت که:"اِ جل الخالق!تو چقدر شکل منی!!!"منو بگی که غش کرده بودم از خنده.بهش گفتم تو هم مثل من از چهره ات خسته شدی؟با کلی اعتماد به نفس گفت:چهره به این خوبی.چرا ازش خسته بشم؟همه آرزشونه شکل من و تو باشن!!!!

چقدر بعضی از ادما پر از حس خوبن.دقیقا مثل این دختر

+ نوشته شده در  90/12/18ساعت 11:30 بعد از ظهر  توسط مهشاد بانو  |